محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
.....
چی میگی حافظا پس ما چی ؟ یکی یه فکریم به حال ما بکنه
خط خوردگی های یک در راه مانده
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
.....
چی میگی حافظا پس ما چی ؟ یکی یه فکریم به حال ما بکنه
این ماییم فرصت توبه تاخیر دهندگان و مستحق ترین ها به عذاب، روسیاهانی که مشرکان را آبرو داده ایم و از آنها بدتریم
آری این ما هستیم مایوسان و درخود تپیدگان نفس زننده ی خیره !! بی هیچ عزمی
به استغفار از کبیر گناهان -نا امیدی- روزگار می گذرانیم و آه می کشیم و
ای دریغ و ای دریغ سرا شده ایم
اگر فرصت و رحمتی هم برسد گمان سنت امهال می بریم و فرصتها را هدر می دهیم و باز آه می کشیم و آه ...
چقدر نزدیک می بینم خودم را به آنانکه از بی وجودی و بی رمقی و ترس و در
خود فرورفتگی امام کشتند و بعد چشمهاشان جوشنده ی اشک در عزای همان امام
شد.
نه این سرنوشت درخوری نیست ، نه ، نه حالا که خون خدا بر زمین ریخته و من میراث دار آن شده ام، بی هیچ لیاقتی و بی هیچ تلاشی !!
مگر چقدر عفین و مبتلا شده ام که این رود خروشان غیرت و حماسه هم مرداب روزمرگی ام را حیات نبخشد !!
و مگر چنین مردابی را می توان تصور کرد حتی ؟
نه ...
باید از نو آغازید و باور آورد که ان اوهن البیوت لبیت الحزن ... بیتی که
از بی خدایی است که اینهمه سرد و تاریک و در خود فرو برنده است و چیست خانه
ای سست تر از این خانه
استغفرالله ربی و رب ابی الحسین و اتوب الیه و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم
حسبنا الله و نعم الوکیل
نعم المولا و نعم النصیر
هیشکی هیچ جا نیست
همه خاموش و مغموم خیره ی افقند ...
اگر کسی در راه نباشد...
جوشش و خیزشی نیست چرا ؟!!
گویی سفیری خسته و رمق رفته که از ژرفای نبردی سهمگین خبردار شکستی عظیم و قریب است کوبه های سینه ام را به صدا در آورده!
سفیر بی نوای فطرت جان به کف و بی اعتنا به سرزنش خار مغیلان وحشتسرای اندوه و خستگی و یاس تن افسرد راه شدست تا سپاه عزم را بیدار کند، سپاه رمق رفته بی جهاز و خواب آلود و تن زده را
با همه رمق رفتگی اش چنان کوبیدنی گرفته است که درک آرامش و سکونم ناشدنی می نماید.
استخوانهای سینه ام ترک بر داشته اند و قلب سرشار از تمنای بیرون رفتن از این قفس
چه لرزش نا هنچاری ...
دم زدن از این دردواره ها نیز نفرت انگیز است
و اهمیتی ندارد برای دیگران، کمکی هم به من ...؟
و چه حقی است انتشار این عفونتها ؟!!!
عرفه نزدیک است و دل خاموش و هوای روضه رضوان و اذان صبح صحن گوهرشاد و سوز سرمای سحر
و همراهی لرزش دندان ، شانه ها و پلک های خیس
السلام علیک ایها الرئوف
ادرکنی
ببین ،هنوز هستم...
صبر خدا خیلی است خیلی
امام عليه السلام در پاسخ كسى كه تقاضاى موعظه كرد فرمود: از كسانى مباش كه بدون عمل اميد سعادت آخرت را دارند،و توبه را باآرزوهاى دراز تاخير مىاندازند درباره دنيا همچون زاهدان سخن مىگويندولى همچون دنيا پرستان عمل مىكنند.
هرگاه چيزى از دنيا به او برسد سير نمىشود،و اگر نرسد قانع نخواهد شد،از شكر آنچه به او داده شده عاجز است،ولى باز هم فزونى مىطلبد،ديگران رااز كار بد نهى ميكند،اما خود نهى نمىپذيرد،به ديگران امر ميكند اما خودشعمل نميكند،نيكان را دوست مىدارد اما عمل آنها را انجام نميدهد،گنهكاران را دشمن ميدارد اما خود يكى از آنها است،مرك را بخاطر زيادىگناهانش مكروه مىشمارد اما خود بآنچه مرك را بخاطر آن ناخوش ميداردادامه مىدهد،اگر بيمار شود پشيمان مىگردد و اگر تندرستباشداحساس امنيت ميكند و به لهو مىپردازد،به هنگام سلامت مغرور است و بههنگام گرفتارى نااميد.اگر بلائى به او برسد همچون بيچارگان دعا مىكند،و اگر آسايش و وسعتبه او برسد همچون مغروران از خداى روى ميگرداند.
نفس،او را در امور دنيا به انجام آنچه گمان دارد وادار ميكند،ولى در امورآخرت به آنچه يقين دارد اعتنا نميكند!بر ديگران به كمتر از گناه خود ميترسدو براى خويش بيشتر از آنچه عمل كرده اميد دارد.اگر بىنياز شود مغرورو مفتون ميگردد،و اگر فقير شود نوميد و سست ميشود.
در عمل كوتاهى مىكند و در سؤال مبالغه،هرگاه شهوتى بر او عارضشود گناه را جلو مياندازد و توبه را تاخير!و اگر محنتى به او برسد صبر و شكيبائى رابكلى از دست ميدهد، عبرت آموختن را توصيف ميكند ولى خود عبرت نميگيرد،موعظه بسيار ميكند اما خود موعظه نميپذيرد،سخن بسيار ميگويد اما عمل كم ميكند.
براى دنياى فانى كوشش فراوان دارد ولى براى آخرت باقى مسامحهكار است.غنيمت را غرامت ميبيند،و غرامت را غنيمت(آنچه در راه خداانفاق ميكند در نظر او غرامت است و آنچه در راه معصيتخرج ميكند غنيمت!)از مرك ميترسد ولى فرصتها را از دست ميدهد،از ديگران معصيتهاى كوچك رابزرك ميشمارد در حاليكه بزرگتر از آن را از خود ناچيز به حساب ميآورد،طاعتى را كه اگر ديگران انجام دهند كوچك ميشمرد از خودش بزرك ميداند. اوبه مردم ايراد ميگيرد اما با خودش مجامله ميكند،لهو و لعب با ثروتمندان نزد اواز ذكر خدا با فقيران محبوبتر است!به نفع خود بر زيان ديگران حكم ميكند.اما هرگز به زيان خود به نفع ديگران حكم نمىكند،ديگران را هدايتميكند و خود را گمراه ميسازد.مردم از او اطاعت ميكنند و او مخالفت مىورزدحق خود را ميگيرد ولى حق ديگران را نمىپردازد از مردم در آنچه معصيتخدا نيستميترسد ولى از خدا در ستم كردن بر مردم نميترسد.
سيد رضى ميگويد:اگر در اين كتاب جز اين كلام نبود براى اندرزو موعظه و بينائى بينندگان و عبرت ناظران كافى بود.
خدا را این تقلا چیست وقتی گره بر دستان خود زده ایم و گردن خود کج کرده ایم؟
شاید این تقلا سر ریز ابتلایی است که از ظرف کوتاه صبرمان لبریز شده است .شاید قرار گرفتن تیغ در دستانی بیضاء و گرم رفت و آمد نشتر حیات بر رگ ممات را لطیفانه تر بسراید.اما به یقین تا اسماعیل نباشی ابراهیمی نخواهد بود که در قربانگاه در دستانش به دشنه برنده ی سنگ شکافنده با گلویت قنوت عبودیت بگیرد،نگو که اسماعیل زاده ی آیتی است بشیر برای پیغمبری امام و تو این همه نیستی! نیستی اما در شدنش باش و این اسماعیل بودن توست.چه اینکه اسماعیل نیز به چنین دشنه ای تیز و سریع قربانی نشد.
باشد که تو هم قربانی رامی شوی و پیشکش جانت زینتی بر آن ذبح عظیم باشد .
نرسد روزی که سفیدی گلوی قامت بسته ات به صلاه بندگی بی رنگ از سرخی اخلاص شرمنده و زرد رو شود.
تلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم
عریان کندم هر صبحدمی
گوید که بیا من جامه کنم
در خانه جهد مهلت ندهد
او بس نکند پس من چه کنم
از ساغر او گیج است سرم
از دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک
چون می رود او در پیرهنم
از شیره او من شیردلم
در عربده اش شیرین سخنم
می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام بر هر رگ من
تو زخمه زنی من تن تننم
حاصل تو ز من دل برنکنی